منتظر لحظه دیدار تو هستم، سهل است که بگویم گرفتار تو هستم ، هر چند که دور از من و من ز تو دورم، بر جان تو سوگند که دوستدار تو هستم.
سلام به تمام دوستای گلم امید وارم که لحظات خوشی رو در این وب بگذرونید من این وب رو مخصوص کسی که دوستش دارم ساختم تا بتونم حرفایی دلم رو بزنم من پسر تنها متولد october.1991
تنهایِ بی سنگ صبور خونه ی سرد و سوت و کور، توی شبات ستاره نیست، موندی و راه چاره نیست. اگرچه هیچکس نیومد؛ سری به تنهاییت نزد اما تو کوه درد باش, طاقت بیار و مـــــــــــــــرد باش
منم آن پسر پاییزی شهر... منم آن پسر پاییزی شهر... که به دوشش غزل از جنس محبّت میبُرد... گاه گاهی غزلی می پوشید... دل به دریا میزد... میوه ی حسرت را او هر از گاه میخورد... سهم او از همه خاطره ها غم و بی تابی بود... قصّه ها از دهن یک گل یخ وامیکرد... چشم او پر شده از حسِّ گل آبی بود... منم آن پسر پاییزی که... اعتقادی به دلِ تیره و شفّاف نداشت... او نه از کوچه مهتاب خوشش می آمد... و نه از خیره به دنبال کسی گشتن و عشق... او الفبای دلش، عین و شِ و قاف نداشت... بی سبب نیست که او... «... اعتقادی به دلِ تیره و شفّاف نداشت »
بی تو من موندم و رویا خسته از تموم دنیا یه دل تنگ شکسته دو تا چشم خیس خسته روزا تب دار شبا بیدار یه تن خسته بیمار مثه یه مرده سر دار از خودم از همه بیزار له له لحظه دیدار
میری و تهدید میکنی دیگه پیشم نمیای دل به یکی دیگه میدی دیگه منو نمیخوای به شوخی میگیرم عزیز حرفات و من همیشه هر چی میخای بگی بگو من باورم نمیشه کی مثل من دیوونته بهم بگو بدونم همدم بی بهونته بهم بگو بدونم بهم بگو کی مثل من زندونیه نگاته عاشقته دوست داره همیشه چشم براته همش میخوای بترسونی این دل بی قرار هردم به یادم میاری زخمای روزگارو فکر میکنی معلمی دنیا کلاس درسه فکر میکنی با این کارات دلم ازت میترسه کی مثل من دیوونته بهم بگو بدونم همدم بی بهونته بهم بگو بدونم بهم بگو کی مثل من زندونیه نگاته عاشقته دوست داره همیشه چشم براته
چون بغضم و با شکست نسبت دارم با هر چه خراب و مست نسبت دارم من حس غريب رفتن از خويشتنم با هر چمدان به دست نسبت دارم از باغ به جز ديدن و حسرت خوردنديوار مگر چه سهم ديگر دارد
هی فلانی! می دانی؟! می گویند رسم زندگی چنین است : می آیند ... می مانند ... عادتت می دهند ... و می روند ... و تو در خود می مانی و تو تنها می مانی! راستی! نگفتی! آیا رسم تو نیز چنین است؟! مثل همه ی فلانی ها ؟!
می روم شاید فراموشت کنم من پذیرفتم شکست خویش را پندهای عقل دور اندیش را من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتنم دل شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش گرچه تو تنهاتراز ما می روی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخوردهای سرد را
منم آن دختر پاییزی شهر منم آن دختر پاییزی شهر که به دوشش غزل از جنس محبّت میبُرد گاه گاهی غزلی می پوشید... دل به دریا میزد میوه ی حسرت را او هر از گاه میخورد
سهم او از همه خاطره ها غم و بی تابی بود قصّه ها از دهن یک گل یخ وامیکرد چشم او پر شده از حسِّ گل آبی بود منم آن دختر پاییزی که اعتقادی به دلِ تیره و شفّاف نداشت او نه از کوچه مهتاب خوشش می آمد و نه از خیره به دنبال کسی گشتن و عشق او الفبای دلش، عین و شِ و قاف نداشت بی سبب نیست که او
مست آمدم ای پیر که مستانه بمیرم مستانه در این گوشه ی میخانه بمیرم درویشم و بگذار قلندر منشانه کاکل همه افشانه به سر شانه بمیرم من در یتیمم، صدفم سینه ی دریاست بگذار یتیمانه و دردانه بمیرم بیگانه شمردند مرا در وطن خویش تا بی وطن و از همه بیگانه بمیرم سرباز جهادم من و از جبهه ی احرار انصاف کجا رفته که در خانه بمیرم من بلبل عشاق به دامی نشوم رام در دام تو هم بی طمع دانه بمیرم در زندگی افسانه شدم در همه آفاق بگذار که در مرگ هم افسانه بمیرم
چشمانت را برای زندگی می خواهم اسمت را برای دلخوشی می خوانم دلت را برای عاشقی می خواهم صدایت را برای شادابی می شنوم دستت را برای نوازش می خواهم و پایت را برای همراهی می خواهم عطرت را برای مستی می بویم خیالت را برای پرواز می خواهم و خودت را نیز برای پرستش
دریای شورانگیز چشـــــــمانت چه زیبـــــــــاست آنجا که باید دل به دریا زد همـــــــین جاســــــت در من طلــــــــــوع آبی آن چشــــــــــم روشن یاد آور صبـــــــــح خیـــــــــال انـگیز دریاســــــت گل کرده باغی از ستــــــــــاره در نـــــــــگاهت آنک چراغانی که در چشـــــــــم تو برپاســـــت بیهوده می کوشــــی که راز عاشقـــــــــــی را از من بپـوشانی که در چشــــــــــم تو پیداست ما هر دُومان خامــــــــــــوش خاموشیم ، اما چشــــــــــمان ما را در خـموشی گفت و گوهاست .